تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها -

شنبه شانزدهم خرداد 1388


گویند خدا همیشه با ماست

ای غم نکند خدا تو باشی

 

 

پ.ن۱ : اینجا رو نمیخوام... اینجا رو دوست ندارم... بوی تعفن میده... بوی کثافت... بوی آدمای غریب... بوی غربت...

پ.ن۲ : چشماتو باز میکنی... یه نور شدید میزنه تو چشمت. یه کم نگاه میکنی شاید بفهمی کجایی. اما اگه این نور لعنتی میزاره چیزی ببینی؟ شاید مردی... تو همین فکر یه درد شدید میاد سراغت. از قلبت شروع میشه و کل وجودت رو میگیره. شنیدم مرده درد نداره. پس زندم. چشمامو باز میکنم. باز همون نور لعنتی. وای خدا... چرا اینجوریه اینجا... یه کم دقیق تر... حالا میتونم ببینم سه تا لامپ پر نور دقیقا بالای سرم روشنه. از اونایی که بالای سر علایم حیاتیا میزارن. گیجم اما نمیدونم چرا. فقط میدونم اینجا رو دوست ندارم. صدای یه نفر رو میشنوم که با صدای بلند و با زبون مزخرف خودش داد میزنه آقای دکتر به هوش اومد... پس من زندم... هنوز زندم... لعنتی من هنوز زندم... چرا برنمیگردی له کنی همه ی وجودمو... لعنتی...من زندم هنوز...


20:51 | Sn()rK |