تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها - لکنت 1

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

لکنت 1

خیلی از این مردم...

چون علف هرز...

پای گیلاس آفرینش روییده اند...

دروغگو... بی معرفت... بی احساس...

تازه کمی هم پا پیشتر گذاشته اند...

با احساس ها را به بازی میگیرند...

و خداوند...

از خلق این خلایق متاسف...

دیروز عزراییل را دیدم...

با همان کیف پستچی مآبش...

پر از قبض روح...

به سراغ مشترکین میرفت...

یکی یکی...

مصرف عمر من بالا رفته...

خیلی زود نوبت من می شود...

پ ن ۱: تا حالا شده خبر بد تکراری بشنوید... پسرک طبق معمول یه روز در میون تو اتاق دکتر نشسته بود و حرف میزدن. دکتره بهش میگه: (با صدای کلفت با کمی تاسف ساختگی)  ببین پسرم. خیلی چیزا اختیارش دست ما نیست. ما دکترا هم مثل بقیه ی آدما هستیم.نمیتونیم یه چیزایی رو عوض کنیم. الان گفتم بیای تو دفترم که یه چیزی رو بهت بگم... پسرک میپره تو حرفش و با یه لبخند میگه : اما دکتر.... من خودم همه چیز رو میدونم. مثل اینکه یه کوه بزرگ از رو شونه ی دکتره برداشتی. یه لبخند میزنه و یه نفسی میکشه و میگه پسرم امیدت به خدا باشه. ما بدتر از اینا هم داشتیم که هنوز که هنوزه دارن راحت زندگی میکنن و چند تا جمله قلنبه ی دیگه که امید توش موج میزنه تحویل پسرک میده... پسرک میاد خونه و معلوم نیست از کجا مامان پسرک کارت اهدای عضو پسرک رو از تو اتاقش پیدا میکنه و کلی دعوا و جر و بحث الکی... مامان پسرک سرش داد میزنه که آدم زنده به فکر زندگیشه نه این چرت و پرتا... شاید نمیفهمه که پسرک همه چیز رو میفهمه... بعد رفتن مامانش پسرک تو اتاقش تنها میشینه و گریه میکنه... فکر میکنه که چقدر تنهاست. یاد دختری میفته که ادعای عشقش به پسرک قد آسمون بود. به دختره پیامک میزنه و کلی فحش و تحقیر میشنوه... میاد نت و میبینه دختره آنلاین هست و باز کلی فحش و تحقیر...

پسرک به کسی بد نکرده اما همه دارن بهش بد میکنن... پسرک دیوونه شده... روانی...

 


22:41 | Sn()rK |