تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

شنبه دوم آبان 1388

سفر

سفر خوب است اما میترسم از آخر عاقبتش. بی شک همان می شود که از ابتدا باید می شد. آن سال گریه مجالم نمی داد که فکر کنم ولی امسال دیگر بزرگ شده ام. بی شک افکارم مجال گریه نمی دهند.

همه دوستم دارند... شاید دیوانه وار. ولی من سرگرمم. احساسی نزدیک به احساس غربت. احساسی که چند سال با آن دست و پنجه نرم کردم...کسی که ساعتش بدون تیک تاک در مقابلم حرکت می کند. دست خطش شیرینو زیبا در مقابلم باله می رقصد. بس که زیباست... همه چیز اینجاست... از توپ گلف گرفته تا حافظ . همه چیز خوب است اما دلم گرفته. دلم برای خودم می سوزد. با خود می گویم در این ۲۰ سال برای خود چه جمع کردی؟ از هر چیز لقمه به دهان گرفته و کام می جنبانی که چه؟؟ چون کلاغ از هر مرغی رنگین پری دزدیدی و با بی میلی به خود چسباندی که چه؟؟

البته چند تا چه دیگر هم هست. ولی "چه" ای که به درد نخورد همان بهتر که بی "چه" بماند. به دور و اطراف نگاه میکنم! میبینم نمره ایم ۱۶ بیشتر نیست. در درس ۱۶. در معلومات ۱۶.در زندگی ۱۶.در نوشتن ۱۶.در کوفت۱۶ در حناق ۱۶... به مشتی هیچ دل بسته ام. هنوز بعد از این همه زندگی دارم تقلید میکنم. نمیگم بد است ولی گاله ی دروازه وار مردم که این حرفها حالیش نیست.روی دیوار آینده را نمی شود دید اما می توان روی ان خطی بعنوان پایان کشید...


15:42 | Sn()rK |