تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

000

این یک وصیت نامه نیست... دلتنگی های یک فیلسوف احساساتی است که قطره قطره به نمی دانم فرو رفته... به باتلاقی از احساسات گمشده...حس دوستی...عشق...انتقام و ... این یک وصیت نامه نیست. رازهای یک دوست قدیمی است که قدمتی به بلندای زندگی دارد. دوستی که ذره ذره مغلوب نمی توانم ها شده است...هق هق کسی است که پشت علامت سوال بزرگی مدفون شده و دیگران در پی اش علامت تعجب ها دارند و با دهانی باز می نگرند... این یک نوشته ی ساده است اما شما از کنار آن ساده نگذرید... قطعه ی ۸۱۲ ردیف ۲۳ شماره ۵۷ را نگاه کنید... زندگی من را آنجا بیابید. جواب چرا های خود را آنجا بیابید... من را با خاطراتم... شعرهایم...امیدهایم...نا امیدی هایم...دلتنگی هایم ... راز هایم.... هق هق هایم... با چرا ها و چگونه ها به دیگر دیر شده ها به خاک سرد سپردند... این یک وصیت نامه یا چیزی شبیه به آن نیست . درد دلی ساده است از کسی که خودش زیر تابوتش را گرفته و به اعماق انزوا پرتاب کرده ... کسی که حالا دیگر تمام شده است...


22:59 | Sn()rK |

شنبه یازدهم مهر 1388

.0.

مدتی بود میخواستم بنویسم غم سنگینی در حوالی نفس هایم رژه میرود و  من هی خود را به نفهمی می زنم تا بغضم آشکار نشود.

خواستم بنویسم مردم اینجا با فصلها تغییر می کنند . هی رنگ می بازند و لباس جدید می پوشند. خوب یا بد بودنش برایم فرقی نمی کند. خیلی وقت است دیواری از صبر در مقابل آن ساخته ام...

خواستم بنویسم چقدر این روزها دارند کش می آیند... انگار یک سر کش را زمان گرفته و سر دیگر آن را تقدیر و هی می کشند و تاب میدهند... چرایش را هم هنوز نمی فهمم...

خواستم بگم گاهی زمان می ایستد و من هنوز نمی دانم چگونه توصیف کنم خاطرات را...

شاید هم دیگر حوصله ی نوشتن در من نیست... با این حال گاهی صورتم را روی پوست نازک کاغذ میکشم تا بهانه ای بیابم برای نوشتن اما باز هم...

خیلی وقت پیش با اینکه نه مجال نوشتن داشتم و نه حوصله اش را اما گاهی دلم عجیب هوای نوشتن می کرد. هر چند که نوشته ی این بارم را هم می گذارم به حساب دل نوشته های نه چندان غم آلودم که خوب می دانم هیچ کش جز خودم غمش را در لا به لا  و سطر به سطر واژه های نهان دلم نمی خواند...

اینبار نیز بگذرد... مهم به خدا رسیدنم هست!!!


17:4 | Sn()rK |