000
22:59 | Sn()rK |
22:59 | Sn()rK |
خواستم بنویسم مردم اینجا با فصلها تغییر می کنند . هی رنگ می بازند و لباس جدید می پوشند. خوب یا بد بودنش برایم فرقی نمی کند. خیلی وقت است دیواری از صبر در مقابل آن ساخته ام...
خواستم بنویسم چقدر این روزها دارند کش می آیند... انگار یک سر کش را زمان گرفته و سر دیگر آن را تقدیر و هی می کشند و تاب میدهند... چرایش را هم هنوز نمی فهمم...
خواستم بگم گاهی زمان می ایستد و من هنوز نمی دانم چگونه توصیف کنم خاطرات را...
شاید هم دیگر حوصله ی نوشتن در من نیست... با این حال گاهی صورتم را روی پوست نازک کاغذ میکشم تا بهانه ای بیابم برای نوشتن اما باز هم...
خیلی وقت پیش با اینکه نه مجال نوشتن داشتم و نه حوصله اش را اما گاهی دلم عجیب هوای نوشتن می کرد. هر چند که نوشته ی این بارم را هم می گذارم به حساب دل نوشته های نه چندان غم آلودم که خوب می دانم هیچ کش جز خودم غمش را در لا به لا و سطر به سطر واژه های نهان دلم نمی خواند...
اینبار نیز بگذرد... مهم به خدا رسیدنم هست!!!
17:4 | Sn()rK |