تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388


می خواھم نبینمت

که دیدنت

گذاشتن لیوانی شکسته بر لبانم است

تو دَمَت گرم نیست

و چنان برودتی در تنت

که خون در رگم قندیل می شود

و حیف شعر که ترا بگوید

بس که بد بدرقه ای

پ.ن۱: زندگی ما هم اینجوریه دیگه. یه روز اینوری دو روز اونوری. هم خوبی داره هم بدی. خوبیش اینه اطرافیات رو میشناسی. بدیش اینه خیلی چیزا رو از دست میدی.

پ.ن۲: جالب ترین قسمت قضیه اینه که وقتی برمیگردی بهت میگن"" من عشقم روپیدا کردم. خیلی هم همدیگه رو دوست داریم و ..."""

پ.ن۳: خیلی ها رفتن و برنگشتن. یعنی یه جورایی برگشتن سخته!! شاید برای شما خنده دار باشه ها!! اما فکر میکنم این پایینی خیلی بهم کمک کرده.

 

کار مامانمه ها... نمیدونم سفره ی چی بوده اما این شمع قشنگ سوخته. تازشم اون که پشتشه نمکه.

در ضمن شمایی که عشقتو پیدا کرده بودی... شمایی که خیلی عشقت رو دوست داشتی... شمایی که لیاقت همه چیز رو داشتی ... خوشبخت بشی الهی

 


17:45 | Sn()rK |