تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

جمعه چهاردهم فروردین 1388

لکنت!!!

برای من...

و برای ادامه ی زندگی...

چیز خاصی لازم نیست...

یک اتاق...

چند کتاب...

مقداری طناب...

و یک دوست خوب...

                               خوب...

                                            خوب...

که از زیر پای من...

 چهارپایه را بکشد...

راستی...

چهارپایه فراموش نشود...

 


17:30 | Sn()rK |

چهارشنبه پنجم فروردین 1388

بدون موضوع!!!

نمیدونم از کجا بهت بگم... چی بهت بگم... از غم و غصه ای که دارم بهت بگم... خدایا!! خدایا من هیچ کاری نتونستم براش انجام بدم... وقتی می دونم ناراحت بوده خدا نمی تونم طاقت بیارم... میشینم زار زار براش اشک میریزم اما اشک ریختن من چه فایده ای داره؟؟؟... اون دیگه برنمیگرده... خدا اون نامردی در حق هیچ کس نکرده ... ولی خیلی ها در حقش نامردی کردن... من... من که عاشقش بودم... منی که عاشقم بود... منم در حقش نامردی کردم... داغون بود خدا... داغون... میدونی داغون یعنی چی؟؟؟ حتی به گریه های من جواب نمیده... مگه نمیگفت طاقت اشکهای منو نداره...حالا چی شده؟؟؟ من گریه میکردم و اون خوابیده بود... باشه... من نامردی کردم... من رسم عشق رو یاد نداشتم... ولی توچی؟؟؟ تو که یاد داشتی بی معرفت... تو چرا؟؟؟ چرا با من این کارو کردی؟؟؟ اون خوابیده بود خدا... فقط خوابیده... خیلی زودم بیدار میشه... مطمئنم... نه ... اون دیگه بیدار نمیشه... من بیدار میشم... بیدار میشم و میبینم همه چیز یه خواب بوده... یه کابوس... خدایا!! خدایا اون خیلی گله... خدایا من دارم دیوونه میشم.... خدا...خدا...می شنوی صدامو؟؟؟... چرا خدا؟؟؟ چرا کسی که تو دنیا این همه خوبی و زیبایی داره باید بره... چرا خدا؟؟؟ چرا؟؟؟ مگه خودت نگفتی هر کی تنها باشه تو باهاشی؟؟؟...خدامگه نگفتی هر کی صدات بزنه میگی چیه بنده ی من؟؟؟... ولی خدا من دارم صدات میزنم... چرا جواب منو نمیدی؟؟؟... خدا.... گلم اینقدر خسته بود که روز و شب رو نمیشناسه... اون از خستگی خوابش برده ولی اونا میگن مرده... خدا... نه... همه دروغ میگن... اون فقط خوابیده... خوابش سنگینه... مگه نه؟؟؟ مگه نمیگفت فقط تو بغل من چشماشو میبنده؟؟؟ مگه نگفت منو ناراحت نمیکنه؟؟؟ مگه نمیگفت دوستم داره؟؟؟ اون فقط خوابیده... فقط خوابیده... خوابیده...

پ.ن: اسم وبلاگم روهم عوض میکنم فقط بخاطر اونی که گفت عوضش کنم...


23:35 | Sn()rK |