بچه که بودیم این بازی را زیاد میکردیم اما حالا دیگر بازی نبود. دو به دو دستهای همدیگر را میگرفتیم و هر کدام روی یکی از ریلها راه میرفتیم. بازی بامزه ای بود. یکی نمیتوانست خود را نگه دارد و همبازی ایش را به دنبال خود میکشید. همبازی یا می افتاد یا میتوانست دوست خود را نگه دارد. خوبی اش همین بود. دوست تو هم یار تو بود و هم بار تو. تو هم برای او همین بودی. گاه خیال میکردی تنها آزادتر و آسوده تر خواهی بود. اما اشتباه میکردی. دو قدم نرفته بودی که روی مچ پا تاب میخوردی و خم میشدی و می افتادی. اما بدتر از همه این بود که دوستی دست دوست و همبازی خود را رها میکرد. برای اینکه خود نیفتد دوست خود را رها میکرد و همیشه یک لحظه پس از آن سقوط میکرد. یکی تعادلش را از دست میداد و برای اینکه نیفتد و برای اینکه نیفتد خود را به دیگری و به دستهای او می آویخت و دیگری به یکباره دستش را میکشید و دوستش را رها میکرد. نیروی کشش رها شده ی بی پشتیبان همبازی را به خاکریز کنار ریل پرتاب میکرد و او غلت غلتان پایین میرفت و بستر سنگهای نوک تیز و خارهای خشک شده را می پیمود و ما که به سراغش میرفتیم اولین چیزی که میدیدیم رنگ سرخ خون بر سیمای رنگ پریده اش. او سخنی نمیگفت اما نگاهی که ما به همبازی دیگر میکردیم از هز تازیانه ای سوزنده تر بود...
بچه که بودیم این بازی را زیاد میکردیم اما حالا دیگر بازی نبود. بچه که بودیم در روز روشن بازی میکردیم و صدای سوت قطار و بعد خود قطار . قطاری که از روبرو میامد یا پشت سر و اگر از پشت میامد ما کاری میکردیم که از روبرو بیاید. یکی از شرایط بازی همین بود که بتوانیم قطار را ببینیم. وانمود میکردیم بی اعتناییم و همچنان روی ریل دوبه دو راه میرفتیم. راننده از سرعتش نمیکاست اما پی در پی سوت میزد. ترس و تشویشش را در سوت قطار میدمید و نیز تهدیدش. ما دیگر زبان لکوموتیو را میدانستیم. کوتاه. بلند. بریده بریده. پی در پی و یکسره. کوتاه همچون اخطاری. بلند همچون فریادی. بریده بریده همچون خبر کردنی با خشم. کوتاه و بلند و پی در پی همچون تهدیدی به دشنامهای سخت آمیخته. اما ما خندان و بی اعتنا پیش میرفتیم و مینمودیم که بیباکیم گرچه سخت میترسیدیم . هراس برمان میداشت. هراس از چشم در قلب می جهید و از آنجا در سراسر بدن پخش میشد و میگسترد و همین که آخرین ذره ی تن را در خود میگرفت دو همبازی به یکباره همدیگر را رها میکردند و به دو طرف خاکریز میدویدند. گویی سر انگشتان که آنها را به یکدیگر پیوند میداد راهی بود تا هراسشان را میزان کند تا به یک اندازه آنها را لبریز کند.نه کمتر و نه بیشتر. یا شاید هراس آنها که به سر انگشتان میرسید و به یکدیگر میخورد جرقه میزد و انگیزه ی رهایی شان میشد. همبازی ها دو به دو یکدیگر را رها میکردند و این سو و آن سو می پریدند و همیشه دو تا می ماندند که آخر از همه این کار را میکردند. دو تایی که قهرمان بودند و ما با حسرت و هراس نگاهشان میکردیم. چنان بود که انگار سایه ی قطار روی آنها می افتد و سپس جدا میشوند. چنان بود که گویی انگشتانشان که از هم جدا میشوند پیشانی کلوموتیو را می ساید. راننده و ور دستش از دو طرف به آن دو نفر فحش میدادند و آنها می خندیدند و ما در حسرت آن فحش ها...
بچه که بودیم این بازی را میکردیم اما حالا دیگر بازی نبود. بچه که بودیم روز روشن بازی میکردیم اما حالا شب بود. شب تاریک. یا شاید ما در تونل تاریک و پر دودی گیر افتاده بودیم. چرا که سر که بالا میکردیم حتی کورسوی یک ستاره را هم نمیدیدیم. گویی سقف آسمان را از سنگ سیاه دودزده ساخته اند. و قطار که می آمد از پشت سر یا جلو چراغهایش را روشن نمیکرد. سوت نمیزد. صدا نمیداد. تنها نزدیک که میشد. خیلی نزدیک که میشد ما از لرزش ریلها یا چرخش چرخها بر روی ریل می فهمیدیم دارد میآید. اگر میفهمیدیم یکدیگر را رها میکردیم و خود را پس می کشیدیم. هم تند و هم آرام. ناچار بودیم که با احتیاط خود را پس بکشیم. چرا که در آن تاریکی غلیظ هیچ چیز نمی دیدیم. اگر به جسم سختی میخوردیم به خود می گفتیم که دیواره ی تونل است و خود را به آن می چسباندیم. همچون غریقی به هر خاربوته ی سیاهی می چسبیدیم تا این شط سوزان از دل این دریای تیره بگذرد و برود. پس از آن در تاریکی کورمال کورمال دست دوست را جست و جو میکردیم. گاه می یافتیم و گاه نمی یافتیم و ندایی همچون درد سخت و گزنده در قلبمان می نشست که می کوشیدیم خاموشش کنیم و نمی توانستیم. و می گفت::: باز بازی خونین شد::: اما حالا دیگر بازی نبود... خون به دیوارها پاشیده بود... اگر دیواری وجود داشت... خون به دیوار پاشیده بود اما ما آن را نمی دیدیم. در سیاهی رنگ خون هم سیاه است... لکه ای سیاه در زمینه ای سیاه...
دست ما همچنان جست و جو میکرد تا دستی بیابد و بازی را از سر گیرد. بازی حالا دیگر بازی نبود و دست بازیافته همیشه دست دوست نبود. این را خیلی دیر میفهمیدیم. وقتی که دست هنگام رها کردن به جای رها کردن ما را به سوی خود می کشید و... دیگر دانستن سودی نداشت چرا که قطار نزدیک بود و... باز بازی خونین شد...
اما چاره ای جر جست و جو نداشتیم و جز گام نهادن. پایی جلوی پای دیگر. گاه لکه ی نیمه روشنی در دور دست ها میدیدیم. ماه رنگ پریده بود که از پس ابرها در دریا فرو میرفت یا دهانه ی تونل بود؟؟ البته اگر تونلی وجود داشت. یا نوری بود که از قطار می آمد؟ گرچه چراغ لکوموتیو همیشه خاموش بود. ما می دانستیم که پس از لکوموتیو چندین واگن بی در و روزن باری است و پس از آن چند واگن رستوران. همین و نه چیز دیگر. واگن رستوران پنجره داشت اما پنجره های آن را با پرده های کلفت پوشانده بودند. اه گوشه ی یکی از پرده ها به تصادف بالا می رفت و ما در یک لحظه دریای روشنی را می دیدیم که گروهی در آن سرگرم خوردن و آشامیدن و خندیدن و گفت و گویند. یک لحظه بود. همچون برق چراغ دوربین عکاسی. اما ما در همان یک لحظه همه چیز را می دیدیم. خنده ها و هیاهوهای ساکت و بی صدا را...
ما از کجا همه چیز را می دانستیم؟؟؟ شاید ما خود روزگاری در قطار بوده ایم . در رستوران روشن و پر هیاهو . بعد به بیرون پرت شده ایم. چرا و چطور؟؟ این را دیگر نمی دانستیم. در هر حال اگر از میهمانان پر هیاهوی خنده رو نبودیم پیشخدمت رستوران که میتوانستیم باشیم. شاید از بودن در آن هوای گرم خفه ی پر صدای آلوده به بوی الکل و پر شده از دود سیگار کلافه شده بودیم و خود را به بیرون پرت کرده بودیم. شاید اصلا قطاری در کار نبود. شاید قطار خود ما بودیم. ما راه نمی رفتیم. چنبره شده بودیم و روی ریل می چرخیدیم و قطار را به پیش می بردیم. ما مثل میله ها و اهرم ها دراز شده بودیم و جلو و عقب می رفتیم. ما مثل پیچ و مهره ها واگنها را روی دوش خود گرفته بودیم. ما مثل زغال در کوره ی کلوموتیو می سوختیم و مثل دود از دودکش بیرون میرفتیم و باز زغال میشدیم و باز دود و باز زغال... اما این را از سر یقین می دانستیم که آنهایی که در واگنهای در بسته ی بی روزن باری همین که می مردند (از خفگی بود یا از گرسنگی یا تشنگی؟) جسدشان را در کوره می انداختند. بله... قطار قطار باری نبود. قطار مسافری بود. اما تنها دو جور واگن داشت: واگن باری بی در و روزن که تا سقفش آدم چپانده بودند و واگن باز و روشن رستوران. این را از کجا می دانستیم؟؟ شاید خود ما هم روزگاری در این واگن بی در و روزن باری بودیم. شاید به بیرون پرت شده ایم. یا شاید به بیرون پرتابمان کرده اند. یاخودمان خود را پرت کرده ایم و بخت با ما یار بوده است که درست روی ریل نیفتاده بودیم یا سرمان به سنگ نخورده بود.
اصلا این قطار کجا میرفت؟؟ شاید پیوسته در تونلی دراز و تاریک و بی انتها. تونلی هیشگی راه می سپرد. اگر در روز و در آفتاب سفر میکرد پس چرا چراغهای رستوران همیشه روشن بود و پرده ها آویخته؟؟ شاید مسافران از تاریکی شب یا سیاهی تونل وحشت داشتند و می ترسیدند به آن بیندیشند. پرده ها را می کشیدند تا چشمشان به تاریکی نیفتد وگرنه همه کس خود را به نور روز و به آفتاب می سپارد.
شاید قطار ایستاده بود و تونل راه میرفت؟؟ عجیب است؟؟ از چیزهای دیگر که عجیب تر نیست.
شاید قطار درست وسط تونل خراب شده بود و ایستاده بود. و برای اینکه مسافران وحشت نکنند پرده ها را کشیده بودند و ما که خود فهمیده بودیم راه افتاده بودیم تا کمکی دست و پا کنیم. اما واگن های باری با آن محموله ی عجیب شان؟؟
شاید راننده درست وسط تونل قطار را نگه داشته بود. اما کلوموتیو را خاموش نکرده بود تا دود سیاه سمی مسافران را بکشد. اما چرا؟ چرایش را نمی دانستیم. و ما که خبر شده بودیم می رفتیم تا دیگران را خبر کنیم. شاید هم مسافران را خبر کرده بودیم اما به ما خندیده بودند و مسخره مان کرده بودند. حرفمان را باور نکرده بودند. شاید هم خود آنها دست و پای ما را گرفته بودند و ما را به بیرون پرت کرده بودند.
شاید و شاید و شاید...
آنچه مسلم بود این بود که ما داشتیم روی ریل راه می سپردیم. دست در دست یک دیگر. گامی از پس گام دیگر. شاید انتظار داشتیم آن لکه ی کم نور روبرو که کوچک بود و رنگ باخته بزرگ و بزرگتر شود و سرانجام ما را در بر گیرد. شاید انتظار داشتیمکه خورشید به یکباره ما را در خود غرق کند و ما با ناباوری پلک بزنیم و دستمان را سایبان چشممان کنیم... شاید...
شاید ها را کنار بگذاریم. شاید در همین لحظه قطار بی سر و صدا سر برسد و له مان کند. آنچه می دانیم این است که داریم روی ریل راه می رویم . گامی در پی گام دیگر. دست در دست یکدیگر...
شاید شب یا تونل یا دود یا تیرگی یا هر چه که هست دیر یا زود سرانجام...
شایدها را کنار بگذاریم و بیش از همه این شاید وحشت بار را که بس که هولناک است جرات نمی کنم به زبان بیاورم. که بس که وحشتناک است یقین دارم دروغ است... دروغ است... دروغ است: شاید تنها منم و همبازی من. شاید او نیز شبحی و سایه ای و خیالی بیش نباشد؟؟؟ اما نهو من بی صدا سخن آنها را می شنوم. از دور گرمای تن شان را حس میکنم. در تیرگی گویی برق چشمانشان را می بینم.
شاید ها را کنار بگذاریم و پیش از همه این شاد وحشت بار را... سر انگشتی که در انگشتان خود داریم بفشریم و گرمای آن را بچشیم. راه برویم... راه برویم. لرزلرزان راه برویم. به این سو و آن سو خم شویم. روی آهن سرد سخت لغزنده خود را نگه داریم و راه برویم. راه برویم...
بچه که بودیم این بازی را زیاد می کردیم اما حالا دیگر بازی نیست... بازی نیست.