تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

شنبه چهارم آبان 1387

پایان کار

من از یک شکست عاشقانه می آیم... بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه ی پنهان شدن.

می گویند از صبح بنویس... از آفتاب... و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدمهای خوشحال... اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم... بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها مهجزه ی لحظه های تنهایی من است... بود... الان نیست

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنیه زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید. سقف اعتماد تعمیریست... مدام چکه میکند. آغوش من همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالیست... نمی توانم باورش کنم... نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست... تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند...

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است... اگر این افکار ثمره ی تخیل معیوب من بود به جنون نمی رسید... اعتراضی نیست... کسی که به او نرسد به جنون رسیده از او راضیست... خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد... اما همیشه حق با برنده ها نیست... میشود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم... سخت است... بی علاج است... دانستنش آدم را کم کم می کشد... گریه ی شبانه میآورد... اما همین است... خبر کاملا ناگوار و واقعی است... اون یکی رو جز من داشت

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد... گریه میکنم با شکوه... مثل اقیانوس... بلند مثل اورست... پاک مثل عشق رفته ام... او نمی شنود ونمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست...


23:42 | Sn()rK |