تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

برداشت آزاد

سلام..........

واقعا متاسفم تو همچین مملکتی زندگی میکنم. بین همچین مردمی... مردمی که عقلشون توی چشمشون هست و قضاوتشون از روی ظاهر. امروز رفتم مدرسه و بعد کلی دردسر تونستم مدارکم رو بگیرم. بعدش رفتم آموزش و پرورش واسه تایید مدارکم. رفتم اتاق رییس فقط واسه چند تا امضا. گفت برم  کارشناس متوسطه. رفتم اونجا گفتن برو ساختمان پشتی قسمت آموزش واسه تایید و امضا. رفتم اتاق آموزش و در زدم و رفتم داخل. گفتم آقای .... اینا رو واسه تایید آوردم که گفت برقمون رفته. گفتم حتما رفته. ولی یه چیزی اینجا خیلی تابلو بود... لامپ اتاقش روشن بود 

خلاصه اومدم بیرون و تازه فهمیدم چرا اینقد بهم گیر میدن. یه نگاه به تیپ و قیافم انداختم. دیدم بابام حق داشت صبح بهم گفت لباس مناسب بپوش و برو تا کارت راه بیفته. یه تیشرت نارنجی با یه طرح نده وسطش و شلوار جین باموهای فشن و یه کولی پشتی اسپورتبرگشتم خونه لباس عوض کردم موهام رو زدم یه طرف و برگشتم آموزش و پرورش. رفتم اتاق رییس. گفت به به... آقای.... میخوای بری سربازی؟؟؟ گفتم نه... واسه ثبت نام دانشگاه و اینجورچیزا دیگه. خلاصه کلی سوال کرد و کلی به به و چه چه که چه پسر زرنگی. چه رتبه ی خوبی و این چیزا.  رفتم اتاق کارشناس آموزش و سلام و احوالپرسی و بدون نگاه فقط پای مدارکم رو امضا کرد و رفتم معاونت و همینطور امضا کرد و  بایگانی ثبت شد و تموم شد.... فقط ۱۵ دقیقه طول کشید...

ولی با این ظاهر مثبت ... این سطح فرهنگ مردم ماست.... باید افتخار کنیم به همچین مسیولینی

 


1:45 | Sn()rK |

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

چه سلامی؟!!!!

چه سلامی ؟!چه نگاهی !وقتی شانه هایت مدتهاست که به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین آمدن ندارند .

چه تابستانی ؟!وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردن .

چه گرمایی؟!وقتی دیگر مه اه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد .

چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است .

چه حرفی ؟!وقتی تمام حرفها را زده ای و تصمیم رفتنت راروی دیوار هر کوچه پس کوچه ای نوشته ای ومن فقط خواندم .

چه سیبی ؟!وقتی سرخ را زیر سئوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.

چه تولدی ؟!وقتی تمام شمع های دنیا را زیر نور سوسوی چشمانت سوزاندی.

چه بخششی؟!وقتی دیگر چیزی حتی لحظه درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد.   

چه دوست داشتنی ؟!وقتی به تعداد حروف دوست داشتن دوستم نداری.

چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنت هایمان به اب روان میسپاری.

این مهر هم که انگار فقط فکر بهشتی هاست انگار کسی مهر و محبتش رادزدیده و جایی پشت آرزوهای آنهائی که دنیا دستشانست پنهان کرده که مبادا چشم ما به گوشه ای از جمال مبارکش بیفتد،تو هم که انگار کسی ،چه می دانم دستی نامرعی کوک گیتار اعصاب نازنینت  را برهمزده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته ونوشتن میروی اخر حالا فقط چیزها دل ادمها را نمیزنند . مد شده گاهی آدمها کسانشان را هم عوض میکنند بگذریم....... 

عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود . دقت کرده ای ادمها دودسته اند :یا نامه میدهند یا ادامه .

انها که نامه میدهند مختصری عاشق ترند آنها نامه میدهند و آن آدمهای مقابل به آزارشان ادامه ،مهم نیست اهل تمنا نبوده ونیستم نازنینم .محض رضای خدا یک بار به سبک ادمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشند عزا میگیرند با حرص پاسخ نامه را بنویس ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست ؟

پاسخش راحتما"با سرخ برایم بنویس نه مثل تبریک عیدت که حقیقتش آنقدر شخص ثالث ش پر رنگ بود که نفهمیدم مخاطبت منم یادیگری...باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمی نویسم هر جا دلم هوایش را کرد نقطه چین میگذارم یکی برای رسیدن و دو تا برای نرسیدن ،آخر اگر رسیدن باشد یکی شدنست ونرسیدن یعنی ان دو هنوز دورند تا رسیدن.ودیگر حرفی نیست جز اینکه «چشمهای روشنت کاشکی یه کم هوای منو داشت».

                    

 


1:31 | Sn()rK |