تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

سه شنبه بیستم فروردین 1387

پست آخر

سلام دوستان

قبل اول یه چیز دیگه باید اضافه کنم:

اولین آپ سال جدید رو با تبریک تولد عزیزم شروع میکنم...البته یه کم دیره ولی اولین آپ جدیدم بود

... عزیزم تولدت مبارک

اول بابت تاخیر ناگهانی و طولانیم از همه معذرت میخوام ولی امسال کنکور دارم و باید درس بخونم . میدونم دیر شروع کردم ولی بازم میخونم ببینم چی میشه. از همه ی دوستانی هم که نظر داده بودن و داستان من رو نقد کرده بودن تشکر میکنم مخصوصا سامان جون که نظراتش واقعا درست بود و خیلی به دردم خورد . ولی بعضا واقعا کم لطفی کرده بودن مثل علی آقای خسروی . واسه داستانی که گفته بودم اولین تجربه ی من بود هزار تا نقد ادبی کرده بود که اگه از این بابت به داستانهای شکسپیر و الکساندر دوما و بقیه ی بزرگان هم گیر بدی جا واسه اشکال هست چه برسه به من که با ذهن معدوم و شکستم داستان مینویسم . علی آقا درسته این داستان  سبکش رئال بود ولی یه رئال مصنوعی با مقدار کمی آلن پویی ناقص ولی بازم ممنونم ازت . راستی اینم فهمیدم که نقدت یه عمل تلافی جویانه بود.

خوب بازم یه داستان دیگه دارم که البته از وقتش خیلی گذشته و یه رئال واقعیه . چیزی که ممکنه همیشه و همه جا اتفاق بیفته . البته نمیخواستم این بار با این داستان آپ کنم یعنی در واقع اصلا تصمیم نداشتم به این زودی آپ کنم ولی اینم بخاطر آقا میلاد گل و بقیه ی دوستان گلی که منتظر آپ بودن. خوب بریم سراغ داستانمون. امیدوارم با خوندن این داستان یه تلنگری به همه وارد بشه و ببینیم داریم کجا و چطور زندگی میکنیم:

توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود و داشت به کارایی که انجام داده بود و کارایی که میتونست انجام بده فکر میکرد . حدود یک ساعت پیش بود که باصاحب کارش تو کارخونه دعوا کرده بود . آخه عید نزدیک بود و اون نیاز به پول داشت که بتونه برای بچه هاش لباس بخره ولی وقتی رفته بود در مورد حقوقش که چند ماه عقب افتاده بود صحبت کنه بهش گفتن تا چند ماه دیگه هم از حقوق خبری نیست و اونم که به شدت تحت فشار بود کنترل خودشو از دست داده بود و دعوا راه انداخته بود و عاقبتش اخراج از کارخونه بود . یاد خانوادش افتاد که شب قبل بهشون گفته بود میره و همراه پول میاد ولی الان چطور میتونست بهشون بگه نه تنها پول نیاورده بلکه باید دنبال یه کار جدید هم بگرده. تا شب از این خیابون به اون خیابون دنبال کار میگشت ولی هر چی بیشتر میگشت امیدش کمتر میشد . آخر شب که دیگه ناامید شده بود فکر کرد که دیگه برگرده خونه ولی چطور میتونست تو چشم زن و بچه هاش نگاه کنه . حالا دو تا پسرش رو میتونست یه کاری کنه. آخه اونا دیگه بزرگ شده بودن و میتونستن موقعیت وحشتناک باباشون رو درک کنن ولی دخترش... اون فقط 4 سال داشت و فقط به فکر لباس و خوراکی عیدش بود . ولی چاره ای نداشت و باید برمیگشت خونه... اومد طرف خونه ولی اصلا دوست نداشت زنگ در رو بزنه با تمام وجود آرزو میکرد دختر کوچولوش خوابیده باشه و مجبور نشه با اون روبرو بشه ولی چاره ای نداشت... زنگ در رو زد و اومد تو خونه ... زنش از قیافش همه چیز رو فهمید . دخترش دوید طرفش و پرید تو بغلش. یه لبخند سرد تحویل دخترش داد و بوسیدش و رفت تو اتاق . پسرش گفت : چی شد بابا ؟؟؟ گفت : هیچی پسرم گفتن فردا بیا پولتو بگیر. با این حرف تونست پسراشو راضی کنه ولی دخترش.اون این حرفا حالیش نبود . همین حالا لباس عیدش رو میخواست . اومد جلوی باباش و شروع به حرف زدن کرد .میگفت: بابا من لباس میخوام .بابا کی برام لباس میخری و... ولی باباش اصلا به اون گوش نمیکرد . اصلا تو یه دنیای دیگه بود. نفهمید چند دقیقه تو فکر بود ولی با صدای دخترش به خودش اومد که داد میزد بابا چرا جوابمو نمیدی . کی بریم لباس بگیریم ؟؟؟ باباش یه کم فکر کرد و گفت : همین الان دخترم . الان میرم برات لباس میگیرم . یه نگاه به ساعت انداخت . ساعت حدود 9 بود و حالا حالا ها وقت داشت که بره و لباس بگیره. آخه موقع عیده و فروشگاهها تا دیر وقت بازن . سریع لباس پوشید و رفت بیرون . ولی هیچ کس نفهمید کجا و چرا؟؟؟

ساعت حدود 30/11 بود که برگشت خونه . ولی با دست پر . با لباسهای عید برای بچه هاش ، با هفت سین کامل برای سفره ، با کلی خوراکی برای دخترش ... اول دخترش پرید و وسایلی که دست باباش بود رو گرفت و دوید تو خونه ولی زن و پسر بزرگش میخواستن بدونن این پول از کجا اومده؟؟ بهشون گفت:سعید رو که میشناسید، همون دوستم که چند بار اومد خونه. تونستم یه کم پول ازش قرضی بگیرم تا وقتی حقوقم رو بدن بهش پس میدم... احساس کرد یه بار سنگین از دوشش برداشته شده . بعد حرفاش دید زن و پسرش دارن مبهوت نگاش میکنن... یه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت چرا وایسادید منو نگاه میکنید؟؟؟ بابا 2 ساعت دیگه سال تحویله و هنوز سفره رو ننداختید . یالا دست بکار بشید تنبل ها ... وقتی خنده ی خانوادش رو میدید انگار دنیا رو بهش دادن . خیلی خوشحال بود که تونسته بود وظیفه ی خودشو در برابر خانوادش انجام بده. خلاصه سفره ی هفت سین مجلل اونا هم پهن شد و همه منتظر سال تحویل بودن . تلویزیون روشن بود و یه صدایی داشت میگفت : 15 دقیقه به پایان این سال مونده ... همه مشغول دعا بودن و اون دختر کوچولو هم با اشتهای شدید به همه ی خوراکی های سفره ناخونک میزد . بازم همون صدا بلند شد : """"" 5 دقیقه به تحویل سال مونده"""""""  همه کم کم خودشونو آماده میکردن که یه سال جدید رو شروع کنن  ولی یه دفعه زنگ خونه به صدا در اومد... یعنی کی میتونست باشه . اونم اون موقع شب . یه نگاهی به ساعت انداختن حدود 30/1 بود . پسر بزرگش رفت در رو باز کنه .وقتی دید ژسرش دیر کرد خودش بلند شد و رفت بیرون و زن و بچه هاش هم پشت سرش راه افتادن . وقتی وارد حیاط خونه شد از لای در که نیمه باز بود یه ماشین که انگار مشکی بود دیده شد ، به پسرش گفت : کیه بابا؟؟؟ پسرش گفت: نمیدونم ولی مثل اینکه با شما کار دارن. وقتی اومد بیرون یه نفر بهش گفت: آقای ..... شما هستید؟؟؟ گفت :بله خودمم. همون شخص بهش گفت: شما بخاطر دزدی از صندوق فروشگاه... بازداشتید.باید باما بیان کلانتری... لطفا زودترراه بیفتید...

 

حالا یه خبر خوب هم براتون دارم:

این وبلاگ تا آخر تیرماه

 


3:48 | Sn()rK |