جایزه ای از جنس بدبختی!!!
بهم میگه نمیتونه به من اعتماد کنه... بهم میگه من هم بهش اعتماد ندارم چون آدرس وبلاگم رو بهش نمیدم ... شما بگید ! اینم شد دلیل؟؟؟!!! ... بهم میگه نمیفهمه به چه دلیلی دوستش دارم!!! نمیفهمه دوست داشتن هم مثل تنفر دلیل نداره... بهم میگه وابستگی رو با دوست داشتن قاطی کردم ولی نمیدونه این دوست داشتنه که وابستگی میاره ... شما بگید آدم تا چیزی یا کسی رو دوست نداشته باشه بهش وابسته میشه؟؟؟
خوب بگذریم این دفعه یه تراژدی ( زیبا؟؟؟) براتونمیزارم که خودم نوشتم... ( چیه مگه ؟؟ به ما نمیخوره داستان بنویسیم؟؟) آره دیگه... این بار گفتیم بزار یه داستان بنویسیم شاید تونستیم روی جی.کی.رولینگ و توماس برک و ویرژیل و بقیه رو کم کنیم... حالا بریم سراغ داستان که اسمش """جایزه ای از جنس بدبختی""" هست: در ضمن اولین تجربه ی نویسندگیم هست . زیاد سخت نگیرید:
علی با سرعت از پله های بانک اومد پایین و داشت فکر میکرد چطور این خبر رو به همسرش زهرا بده . اونا 6 سال پیش با یه ماجرای عشقی خیلی قشنگ به هم رسیده بودن و هنوز هم ذره ای از اون محبت اولیه که بینشون بود کم نشده بود . زندگی اونها الان خیلی شیرین تر هم شده بود چون اونها الان یه پسر۶ ساله به نام سپهر و یه دختر کوچولوی ناز به اسم میترا داشتن. همه به زندگی اونا حسودیشون میشد علاوه بر این کار علی که یه فروشگاه لوازم خانگی داشت بعد از تولد میترا بدجوری گرفته بود و اونا تونسته بودن یه خونه ی کوچیک بخرن و یه زندگی ایده آل درست کنن. اونا همینطور به زندگی خودشون ادامه میدادن و به هر کس که نیاز به کمک داشت کمک میکردن و خلاصه کلی سر زبون مردم افتاده بودن. علی همینطور که تو خیابون قدم میزد داشت زندگیش رو مرور میکرد و فکر میکرد چطور این خبر رو به زهرا بده . انگار خدا هم داشت پاداش عشق اسطوره ای اونها رو بهشون میداد. علی سر راهش به خونه یه جعبه شیرینی گرفت و رفت طرف خونه...
زنگ در رو زد و وارد شد. مثل همیشه زهرا داشت با میترا و علی بازی میکرد . میترا با دیدن علی دوید طرفش و پرید تو بغل باباش. زهرا گفت : چه خبره با شیرینی اومدی خونه... حالا علی میتونست خبری رو که برای گفتنش به زهرا ثانیه شماری میکرد رو بگه ولی مگه به همین سادگیاست؟؟؟
زهرا: چی شده علی .چرا نمیگی؟؟؟
علی: آخه خبر به این مهمی رو که همینطوری بی هوا نمیگن... شرایط داره...
خلاصه بعد از کلی اصرار از طرف زهرا و بچه ها علی راضی میشه خبرش رو بگه...علی یه قیافه ی جدی به خودش میگیره و از جاش بلند میشه و مثل گوینده های تلویزیون فریاد میزنه:
آقای علی .... برنده ی یکی از جوایز بزرگ بانک .... ( میخوام تبلیغات نشه) شدن. جایزه ی ایشون یه دستگاه خودروی ماکسیما است که در اسرع وقت به منزلشون فرستاده میشه...
برای جند دقیقه همه بهت زده فقط علی رو نگاه میکردن و حتی نمیتونستن حرف بزنن. زهرا و علی داشتن با کلی صرفه جویی پول پس انداز میکردن که بتونن یه ماشین متوسط بگیرن ولی حالا یه ماکسیما... حتی به فکرشون نمیرسید که همچین اتفاقی بیفته . این خبر مثل توپ تو کل فامیل پیچید که علی و زهرا که آخر خوشبختی بودن الان دیگه ماکسیما هم دارن. و حسادت مردم روز به روزبیشتر میشد. اما علی و زهرا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.همونطور به زندگی سرشار از عشق خودشون ادامه میدادن.
بعد چند روزقرار شد علی و خانوادش تویه مراسم که بانک برگزار میکنه شرکت کنن وماشین رو ببرن. وقتی علی ماشین رو تحویل گرفت فکر کرد بهتره بره یه گوسفند بگیره و قربونیش کنه تا مثلا این ماشین منبع خیر برای اونها باشه . با همین منظور روز بعد از اینکه ماشین رو از بانک تحویل گرفت اینجوری شروع میشه:
صبح علی میره و یه گوسفند میگیره و میاره خونه . زهرا میگه : علی جون بهتره بچه ها برن تو چون خوب نیست ببینن چطور گوسفند رو سر میبرن . خوب علی هم که میبینه حرف زهرا منطقی هست میگه بچه ها برن تو ... ولی بچه ها گوش نمیدن و اصرار میکنن بمونن.آخر علی و زهرابخاطر اصرار سپهر و اشکهای میترا اجازه میدن بچه ها هم بمونن. خلاصه اون گوسفند رو میکشن و علی گوشتت رو بین نیازمندا تقسیم میکنه و میشه عصر . . . عصر اون روز علی و زهرا توی حیاط خونه نشسته بودن و ماشین جدیدشون رو نگاه میکردن و با هم حرف میزدن که چطور از این ماشین که هدیه ی خداوند هست استفاده کنن . علی و زهرا رو تو حال خودشون میزاریم و میریم سراغ بازی سپهر و میترا ...
اینجا سپر و میترا که دیگه از بازی با پلی استیشن خسته شدن دنبال یه بازی جدید میگردن!!! سپهر میگه : میترا بیا یه بازی واقعی کنیم .
میترا: مثلا چه بازی؟؟؟
سپهر: دیدی امروز اون آقا چطور گوسفند رو کشت. خوب بیا الان تو همون گوسفند باش. منم میشم اون آقا...
سپهر به خیال بازی رفت و چاقوی آشپز خونه رو برداشت و اومد طرف میترا ...
میترا: سپهر جون ، داداش مطمینی درد نداره .
سپهر:آره آبجی. اگه درد داشت که اون گوسفند رو اینجوری نمیکردن . تازه اگه درد داشت اون گوسفنده جیغ میزد و فرار میکرد.
سپهر چاقو رو گذاشت روی گردن میترا و شروع کرد به کشیدن ...
علی و زهرا داشتن هنوز درباره ی ماشین قشنگشون حرف میزدن و لذت میبردن که صدای جیغ میترا اونا رو به خودشون میاره . علی و زهرا با عجله میرن طرف اتاق بچه ها ولی خیلی دیر رسیدن . اونها میترای خوشگل رو میبینن که با اون چشمهای سبز و قشنگش ، با اون لبهای بچگانه ی زیبا افتاده تو خون و داره جون میده . علی نمیدونه چکار کنه ولی فعلا تنها چیزی که به مغزش خطور میکنه شماره اورژانسه . سریع میره و زنگ میزنه و تا وقتی اونها برسن میره ببینه چکار میتونه انجام بده . میره تو اتاق بچه ها و میبینه برای میترا هیچ کاری نمیتونه انجام بده چون کل گردن این فرشته ی کوچولو قطع شده و تو خون خودش جون داده .علی چشماش سیاهی میره باورش نمیشه این سری که الان تو بغل زهراست سر میترای اون باشه .گیج شده . نمیدونه زمان چطور سپری میشه . فقط اینور و اونور رو بدون هیچ تفکری نگاه میکنه . یعنی حتی اگه بخواد هم نمیتونه فکر کنه . یه بار دیگه به سر میترا نگاه میکنه . این بار زهرا رو میبینه که هنوز سر میترا توبغلش هست .انگار بار اولی هست که زهرا رو میبینه ولی زهرا تکون نمیخوره . حتی گریه نمیکنه . زهرا خشکش زده . علی فکر میکنه شایداونم شکه شده و چیزی غیر این به فکرش نمیرسه . احساس میکنه هیچی توسرشنیست داره دیوونه میشه . تازه متوجه میشه وسط خونی که از میترا ریخته نشسته .انگار تازه یادش اومده چه بلایی سر میترااومده . وسط اتاقی که فرشش از خون میترا پر شده دراز میکشه و گریه میکنه ، فریاد میزنه ، ضجه میزنه ولی زهرا هنوز آروم نشسته و سر میترا رو بغل گرفته . زنگ در به صدا در میاد . علی نفهمید چطور خودشو به در رسوند و در رو باز کرد و اتاق بچه ها رو نشون داد و همون دم در ایستاد . بعد چند دقیقه دکتر هایی که اومده بودن داشتن دو تا بلانکارد رو میبردن . علی گیج بود ولی میفهمید اونها فقط یه بیمار تو خونه داشتن ولی وقتی نگاه کرد دید علاوه بر میترا اونها دارن زهرا رو هم میبرن...
تو بیمارستان به علی خبر دادن میترا مرده ولی علی خودشو برای این خبر آماده کرده بود ولی زهرا... اون سکته کرده بود. دکترا میگفتن اون صحنه براش غیر قابل تحمل بوده و علاوه بر حمله قلبی مویرگهای سرش هم پاره شده. زهرافقط تا صبح دوام آورد و بعد تموم کرد . حالا فقط علی مونده بود . تنهای تنها . فکر نبودن زهرا دیوونش کرده بود . نشسته بود توی راهرو و بهت زده مردم رو نگاه میکرد .اصلا معلوم نبود به چی فکر میکنه . خودش هم نمیدونست به چی فکر میکنه . ولی کم کم فهمید باید زهرا و میتراش رو با هم بدست خاک بسپره. برای یه لحظه تردید داشت... ولی نه اون تصمیمش رو گرفته بود . بلند شد و به طرف خونه راه افتاد .با خودش میگفت نمیزارم تابوت عزیزام رو تحویلم بدن . آره... باید منم باهاشون دفن کنن .رسید به خونه و وارد خونه شد . اولین چیزی که دید ماشین قشنگ و زیباش بود که زیر نور خورشید برق میزد . انگار اونم داشت به غلی میخندید و مسخرش میکرد. تمام وجود علی پر از نفرت شد و ماشین رو برای همه ی اتفاقات مقصر میدونست .رفت و رو ماشینش نفت ریخت و با یه کبریت به کارش خاتمه داد . انگار انتظار داشت با سوختن اون ماشین از یه کابوس وحشتناک بیدار شه. ماشین در حالی که میسوخت فریاد میزد ، جیغ میزد . انگار اونم احساس داشت ولی علی گیج تر از این بود که این صدا رو بشنوه . پشتت رو به ماشین کرد و دورشد ولی ماشین همچنان فریاد میزد تا اینکه با صدای انفجار اون توی خونه ی ویلایی علی اون صدا هم ساکت شد . علی رفت و یه طناب آورد و انداخت دور چارچوب در .اون واقعا تصمیم داشت خودشوبکشه و هیچ کس و هیچ چیز نمیتونست جلوی اون رو بگیره... احساس رخوت میکرد. رفت بالای چهار پایه ولی یه چیز اونو از ادامه ی کارش بازداشت یه کم فکر کرد .آره ... اون سپهر بود ، شاید تنها بهانه برای زنده موندن علی... از چهار پایه اومد پایین و تموم خونه روگشت ولی علی نبود فقط یه جا مونده بود و اون هم اتاق بچه ها بود علی نمیخواست اونجا بره ولی آخرش تسلیم شد . دستگیره ی در رو گرفت و در رو باز کرد اتاق هنوز پر خون بود .دوباره ی صحنه ی شب قبل توی ذهن علی بیدار شد. ولی علی گیج و منهوت دنبال سپهرش میگشت .یه کم فکر کرد ، یادش اومد وقتی وارد خونه شده بود صدای سپهر رو شنیده ولی نه اونوقت نبود ، داشت فکرمیکرد که صدای علی رو کجا و چه موقع شنیده ، یهو از جاش بلند شد و مثل برق گرفته ها به طرف حیاط خونه دوید . توی حیاط هنوز یه آهن پاره داشت میسوخت ولی شعله هاش خیلی کمتر از قبل بود علی سراسیمه طرف ماشین دوید ، اون به سختی تونست جنازه ی یه پسر کوچیک 6 ساله که تو ماشین سوخته بود رو تشخیص بده.آره... این سپهر بود ... پسر علی، ولی علی اون رو با دستای خودش کشته بود . حالا میفهمید اون صدای جیغی که موقع سوختن از ماشین بلند بودصدای ماشین نبود اون صدای سپهر بود که داشت میسوخت ، شاید التماس میکرد یا شاید هم از باباش کمک میخواست ولی باباش فکر میکرد داره از ماشینی که زندگیش رو ازش رفت انتقام میگیره و چه بسا اون صدای فریاد ماشین یه حس خوب بهش داده بود . الان دیگه علی هیچی نداشت که بخاطرش بمونه . با سرعت به طرف خونه رفت و طنابی رو که به چارچوب در اویزون کرده بود رو نگاه کرد . دیگه اجازه تصمیم گرفتن رو به مغزش نداد و سریع به طرف چهار پایه رفت و قبل از هر تصمیم دیگه ای خوشو از اون طناب اویزون کرد . فقط یه ثانیه وقت داشت ولی تو همون ثانیه وقتی از طناب اویزون بود بخاطر وزن علی طناب چرخید اول چشمش به اتاق بچه ها افتاد که غرق خون بود بازم تصویر زهرا در حالی که سر میترا رو تو بغلش گرفته بود براش زنده شد و صدای جیغ های بلند یه پسر 6ساله که احتمالا سپهربود تو گوشش طنین انداخت و دیگه تموم شد...
23:10 | Sn()rK |



