تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

جایزه ای از جنس بدبختی!!!

سلام دوستان

بهم میگه نمیتونه به من اعتماد کنه... بهم میگه من هم بهش اعتماد ندارم چون آدرس وبلاگم رو بهش نمیدم ... شما بگید ! اینم شد دلیل؟؟؟!!! ... بهم میگه نمیفهمه به چه دلیلی دوستش دارم!!! نمیفهمه دوست داشتن هم مثل تنفر دلیل نداره... بهم میگه وابستگی رو با دوست داشتن قاطی کردم ولی نمیدونه این دوست داشتنه که وابستگی میاره ... شما بگید آدم تا چیزی یا کسی رو دوست نداشته باشه بهش وابسته میشه؟؟؟

خوب بگذریم این دفعه یه تراژدی ( زیبا؟؟؟) براتونمیزارم که خودم نوشتم... ( چیه مگه ؟؟ به ما نمیخوره داستان بنویسیم؟؟) آره دیگه... این بار گفتیم بزار یه داستان بنویسیم شاید تونستیم روی جی.کی.رولینگ و توماس برک و ویرژیل و بقیه رو کم کنیم... حالا بریم سراغ داستان که اسمش """جایزه ای از جنس بدبختی""" هست: در ضمن اولین تجربه ی نویسندگیم هست . زیاد سخت نگیرید:

 

علی  با سرعت از پله های بانک اومد پایین و داشت فکر میکرد چطور این خبر رو به همسرش زهرا بده . اونا 6 سال پیش با یه ماجرای عشقی خیلی قشنگ به هم رسیده بودن و هنوز هم ذره ای از اون محبت اولیه که بینشون بود کم نشده بود . زندگی اونها الان خیلی شیرین تر هم شده بود چون اونها الان یه پسر۶ ساله به نام سپهر و یه دختر کوچولوی ناز به اسم میترا داشتن. همه به زندگی اونا حسودیشون میشد علاوه بر این کار علی که یه  فروشگاه لوازم خانگی داشت بعد از تولد میترا بدجوری گرفته بود و اونا تونسته بودن یه خونه ی کوچیک بخرن و یه زندگی ایده آل درست کنن. اونا همینطور به زندگی خودشون ادامه میدادن و به هر کس که نیاز به کمک داشت کمک میکردن و خلاصه کلی سر زبون مردم افتاده بودن. علی همینطور که تو خیابون قدم میزد داشت زندگیش رو مرور میکرد و فکر میکرد چطور این خبر رو به زهرا بده . انگار خدا هم داشت پاداش عشق اسطوره ای اونها رو بهشون میداد. علی سر راهش به خونه یه جعبه شیرینی گرفت و رفت طرف خونه...

زنگ در رو زد و وارد شد. مثل همیشه زهرا داشت با میترا و علی بازی میکرد . میترا با دیدن علی دوید طرفش و پرید تو بغل باباش. زهرا گفت : چه خبره با شیرینی اومدی خونه... حالا علی میتونست خبری رو که برای گفتنش به زهرا ثانیه شماری میکرد رو بگه ولی مگه به همین سادگیاست؟؟؟

زهرا: چی شده علی .چرا نمیگی؟؟؟

علی: آخه خبر به این مهمی رو که همینطوری بی هوا نمیگن... شرایط داره...

خلاصه بعد از کلی اصرار از طرف زهرا و بچه ها علی راضی میشه خبرش رو بگه...علی یه قیافه ی جدی به خودش میگیره و از جاش بلند میشه و مثل گوینده های تلویزیون فریاد میزنه:

آقای علی .... برنده ی یکی از جوایز بزرگ بانک .... ( میخوام تبلیغات نشه) شدن. جایزه ی ایشون یه دستگاه خودروی ماکسیما است که در اسرع وقت به منزلشون فرستاده میشه...

برای جند دقیقه همه بهت زده فقط علی رو نگاه میکردن و حتی نمیتونستن حرف بزنن. زهرا و علی داشتن با کلی صرفه جویی پول پس انداز میکردن که بتونن یه ماشین متوسط بگیرن ولی حالا یه ماکسیما... حتی به فکرشون نمیرسید که همچین اتفاقی بیفته . این خبر مثل توپ تو کل فامیل پیچید که علی و زهرا که آخر خوشبختی بودن الان دیگه ماکسیما هم دارن. و حسادت مردم روز به روزبیشتر میشد.  اما علی و زهرا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.همونطور به زندگی سرشار از عشق خودشون ادامه میدادن.

بعد چند روزقرار شد علی و خانوادش تویه مراسم که بانک برگزار میکنه شرکت کنن وماشین رو ببرن. وقتی علی ماشین رو تحویل گرفت فکر کرد بهتره بره یه گوسفند بگیره و قربونیش کنه تا مثلا این ماشین منبع خیر برای اونها باشه . با همین منظور روز بعد از اینکه ماشین رو از بانک تحویل گرفت اینجوری شروع میشه:

صبح علی میره و یه گوسفند میگیره و میاره خونه . زهرا میگه : علی جون بهتره بچه ها برن تو چون خوب نیست ببینن چطور گوسفند رو سر میبرن . خوب علی هم که میبینه حرف زهرا منطقی هست میگه بچه ها برن تو ... ولی بچه ها گوش نمیدن و اصرار میکنن بمونن.آخر علی و زهرابخاطر اصرار سپهر و اشکهای میترا اجازه میدن بچه ها هم بمونن. خلاصه اون گوسفند رو میکشن و علی گوشتت رو بین نیازمندا تقسیم میکنه و میشه عصر . . . عصر اون روز علی و زهرا توی حیاط خونه نشسته بودن و ماشین جدیدشون رو نگاه میکردن و با هم حرف میزدن که چطور از این ماشین که هدیه ی خداوند هست استفاده کنن . علی و زهرا رو تو حال خودشون میزاریم و میریم سراغ بازی سپهر و میترا ...

اینجا سپر و  میترا که دیگه از بازی با پلی استیشن خسته شدن دنبال یه بازی جدید میگردن!!!  سپهر میگه : میترا بیا یه بازی واقعی کنیم .

میترا: مثلا چه بازی؟؟؟

سپهر: دیدی امروز اون آقا چطور گوسفند رو کشت. خوب بیا الان تو همون گوسفند باش. منم میشم اون آقا...

سپهر به خیال بازی رفت و چاقوی آشپز خونه  رو برداشت و اومد طرف میترا ...

میترا: سپهر جون ، داداش مطمینی درد نداره .

سپهر:آره آبجی. اگه درد داشت که اون گوسفند رو اینجوری نمیکردن . تازه اگه درد داشت اون گوسفنده جیغ میزد و فرار میکرد.

سپهر چاقو رو گذاشت روی گردن میترا و شروع کرد به کشیدن ...

علی و زهرا داشتن هنوز درباره ی ماشین قشنگشون حرف میزدن و لذت میبردن که صدای جیغ میترا اونا رو به خودشون میاره . علی و زهرا با عجله میرن طرف اتاق بچه ها ولی خیلی دیر رسیدن . اونها میترای خوشگل رو میبینن که با اون چشمهای سبز و قشنگش ، با اون لبهای بچگانه ی زیبا افتاده تو خون و داره جون میده . علی نمیدونه چکار کنه ولی فعلا تنها چیزی که به مغزش خطور میکنه شماره اورژانسه . سریع میره و زنگ میزنه و تا وقتی اونها برسن میره ببینه چکار میتونه انجام بده . میره تو اتاق بچه ها و میبینه برای میترا هیچ کاری نمیتونه انجام بده چون کل گردن این فرشته ی کوچولو قطع شده و تو خون خودش جون داده .علی چشماش سیاهی میره باورش نمیشه این سری که الان تو بغل زهراست سر میترای اون باشه .گیج شده . نمیدونه زمان چطور سپری میشه . فقط اینور و اونور رو بدون هیچ تفکری نگاه میکنه . یعنی حتی اگه بخواد هم نمیتونه فکر کنه . یه بار دیگه به سر میترا نگاه میکنه . این بار زهرا رو میبینه که هنوز سر میترا توبغلش هست .انگار بار اولی هست که زهرا رو میبینه ولی زهرا تکون نمیخوره . حتی گریه نمیکنه . زهرا خشکش زده . علی فکر میکنه شایداونم شکه شده و چیزی غیر این به فکرش نمیرسه . احساس میکنه هیچی توسرشنیست داره دیوونه میشه . تازه متوجه میشه وسط خونی که از میترا ریخته نشسته .انگار تازه یادش اومده چه بلایی سر میترااومده . وسط اتاقی که فرشش از خون میترا پر شده دراز میکشه و گریه میکنه ، فریاد میزنه ، ضجه میزنه ولی زهرا هنوز آروم نشسته و سر میترا رو بغل گرفته . زنگ در به صدا در میاد . علی نفهمید چطور خودشو به در رسوند و در رو باز کرد و اتاق بچه ها رو نشون داد و همون دم در ایستاد . بعد چند دقیقه دکتر هایی که اومده بودن داشتن دو تا بلانکارد رو میبردن . علی گیج بود ولی میفهمید اونها فقط یه بیمار تو خونه داشتن ولی وقتی نگاه کرد دید علاوه بر میترا اونها دارن زهرا رو هم میبرن...

تو بیمارستان به علی خبر دادن میترا مرده ولی علی خودشو برای این خبر آماده کرده بود ولی زهرا... اون سکته کرده بود. دکترا میگفتن اون صحنه براش غیر قابل تحمل بوده و علاوه بر حمله قلبی مویرگهای سرش هم پاره شده. زهرافقط تا صبح دوام آورد و بعد تموم کرد . حالا فقط علی مونده بود . تنهای تنها . فکر نبودن زهرا دیوونش کرده بود . نشسته بود توی راهرو و بهت زده مردم رو نگاه میکرد .اصلا معلوم نبود به چی فکر میکنه . خودش هم نمیدونست به چی فکر میکنه . ولی کم کم فهمید باید زهرا و میتراش رو با هم بدست خاک بسپره. برای یه لحظه تردید داشت... ولی نه اون تصمیمش رو گرفته بود . بلند شد و به طرف خونه راه افتاد .با خودش میگفت نمیزارم تابوت عزیزام رو تحویلم بدن . آره... باید منم باهاشون دفن کنن .رسید به خونه و وارد خونه شد . اولین چیزی که دید ماشین قشنگ و زیباش بود که زیر نور خورشید برق میزد . انگار اونم داشت به غلی میخندید و مسخرش میکرد. تمام وجود علی پر از نفرت شد و ماشین رو برای همه ی اتفاقات مقصر میدونست .رفت و رو ماشینش نفت ریخت و با یه کبریت به کارش خاتمه داد . انگار انتظار داشت با سوختن اون ماشین از یه کابوس وحشتناک بیدار شه. ماشین در حالی که میسوخت فریاد میزد ، جیغ میزد . انگار اونم احساس داشت ولی علی گیج تر از این بود که این صدا رو بشنوه . پشتت رو به ماشین کرد و دورشد ولی ماشین همچنان فریاد میزد تا اینکه با صدای انفجار اون توی خونه ی ویلایی علی اون صدا هم ساکت شد . علی رفت و یه طناب آورد و انداخت دور چارچوب در .اون واقعا تصمیم داشت خودشوبکشه و هیچ کس و هیچ چیز نمیتونست جلوی اون رو بگیره... احساس رخوت میکرد. رفت بالای چهار پایه ولی یه چیز اونو از ادامه ی کارش بازداشت یه کم فکر کرد .آره ... اون سپهر بود ، شاید تنها بهانه برای زنده موندن علی... از چهار پایه اومد پایین و تموم خونه روگشت ولی علی نبود فقط یه جا مونده بود و اون هم اتاق بچه ها بود علی نمیخواست اونجا بره ولی آخرش تسلیم شد . دستگیره ی در رو گرفت و  در رو باز کرد اتاق هنوز پر خون بود .دوباره ی صحنه ی شب قبل توی ذهن علی بیدار شد. ولی علی گیج و منهوت دنبال سپهرش میگشت .یه کم فکر کرد ، یادش اومد وقتی وارد خونه شده بود صدای سپهر رو شنیده ولی نه اونوقت نبود ، داشت فکرمیکرد که صدای علی رو کجا و چه موقع شنیده ، یهو از جاش بلند شد و مثل برق گرفته ها به طرف حیاط خونه دوید . توی حیاط هنوز یه آهن پاره داشت میسوخت ولی شعله هاش خیلی کمتر از قبل بود علی سراسیمه طرف ماشین دوید ، اون به سختی تونست جنازه ی یه پسر کوچیک 6 ساله که تو ماشین سوخته بود رو تشخیص بده.آره... این سپهر بود ... پسر علی، ولی علی اون رو با دستای خودش کشته بود . حالا میفهمید اون صدای جیغی که موقع سوختن از ماشین بلند بودصدای ماشین نبود اون صدای سپهر بود  که داشت میسوخت ، شاید التماس میکرد یا شاید هم از باباش کمک میخواست ولی باباش فکر میکرد داره از ماشینی که زندگیش رو ازش رفت انتقام میگیره و چه بسا اون صدای فریاد ماشین  یه حس خوب بهش داده بود .  الان دیگه علی هیچی نداشت که بخاطرش بمونه . با سرعت به طرف خونه رفت و طنابی رو که به چارچوب در اویزون کرده بود رو نگاه کرد . دیگه اجازه تصمیم گرفتن رو به مغزش نداد و سریع به طرف چهار پایه رفت و قبل از هر تصمیم دیگه ای خوشو از اون طناب اویزون کرد . فقط یه ثانیه وقت داشت ولی تو همون ثانیه وقتی از طناب اویزون بود بخاطر وزن علی طناب چرخید اول چشمش به اتاق بچه ها افتاد که غرق خون بود بازم تصویر زهرا در حالی که سر میترا رو تو بغلش گرفته بود براش زنده شد و صدای جیغ های بلند یه پسر 6ساله که احتمالا سپهربود تو گوشش طنین انداخت و دیگه تموم شد...

 


23:10 | Sn()rK |

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

زندگی محض

سلام دوستان

این چند روز واقعا خوشحال بودم. شاید بتونم بگن بهترین لحظات زندگیم رو در کنار ...... تجربه میکنم.

امروز میخوام یه پست متفاوت اپ کنم... شاید عجیب باشه اما خیلی ها فکر میکنن موسیقی متال و یا راک مال دیوونه هاست . یا کاری جز خشونت و بیدار کردن حس انتقام در درون آدما انجام نمیده ولی من این سبک موسیقی رو دوست دارم و شاید هم بهم آرامش میده. الان هم میخوام ترجمه ی یه آهنگ متال رو براتون بزارم که مجبورید خوشتون بیاد. در ضمن اگه به جاهایی اشتباه ترجمه کرده بودم خودتون ببخشید... آخه زیاد به زبان متالر ها وارد نیستم ولی سعی میکنم درست باشه... ( اگه اشتباه پیدا کردید به منم بگید !!! )

 

Song : Wish

Band : Forest Of Shadows
Album : Where Dreams Turn to Dust 2003
 
Wish
آرزو
Awakened this dying season such a beauty to behold
 این فصل مرده به مانند یک زیبایی برای دیدن بیدار شد
Oh autumn hath arrived a tragedy painted dead
آه پاییزبه  تراژدی مصور غم انگیز مرگ رسید
Fallen am I without thee I am lost
 بدون تو من مفقود هستم من رو به زوال کرده ام.
In a region of doleful shades I am withering away
در سرزمین سایه های محزون پیوسته پژمرده تر میشوم
I dwell in the shadows of life
در سایه های زندگی سکونت گزیده ام
A dismal state of mind I'm in pain
یک حال پریشان از ذهن.من در رنج هستم
Oh sun I hate thy beams
آه خورشید از پرتوانت متنفرم
Leave me here to sleep and dream
اینجا تنهایم بگذارید. برای خوابیدن و دیدن رویا
In the midst of falling leaves
در میان برگ های خزان
In a garden of endless grief
در بوستانی ازغم بی پایان
I yearn for thee my precious one
من تورا آرزو دارم. ای تنها عزیزم
Beneath a pale grey sky I dream of your embrace
در زیر آسمان خاکستری کمرنگ. در رویای در آغوش گرفتنت هستم
How I wish I had yo near ?
چگونه نزدیک بودن به تو را آرزو کنم؟
in this oh so dolorous life Where dreams turn to dust
در این (آه) زندگی سرشار از درد. در جایی که رویاها تبدیل به خاک میشوند
I have lost all my hope
تمام امیدم را از دست داده ام
Of lasting pain and unpresent bliss This soul of mine
بوسیله درد ابدی و سعادت بی وجود. این روح ذهنم
I welcome thee Eternal sleep
من تو را خوش آمد میگویم ای خواب ابدی
Silent advent of white death
ظهوری آرام از مرگ سفید
I feel so cold
احساس میکنم بسیار سرد شده ام
So Cold
بسیار سرد
Silent advent of white death
ظهوری آرام از مرگ سفید
I feel so cold
احساس میکنم بسیار سرد شده ام
Crystallized tears falling still
اشک های متبلور هنوز میریزند
Oh autumn hath died
آه پاییز مرده است
Enshrouded am I in thy mist of endless gloom
به وسیله غبار تاریکی بی حد تو در کفن پیچیده شده ام
Enthralled am I by thy beauty
اسیر زیبایی تو شده ام
How I wish ? how I wish ?
چگونه میتوانم آرزو کنم؟ چگونه میتوانم آرزو کنم؟
In the midst of falling snow
در میان بارش برف
In a garden of endless grief
در بوستانی از غم بی پایان
My forlorn soul of misery
روح سرگردانم از بد بختی
Where peace and rest can never dwell
جایی که صلح و آرامش هرگز نمیتواند سکونت گزیند
Hope never comes
هیچگاه امید رخ نمیدهد
I see no point in going on
هیچ هدفی را برای دنبال کردن نمیبینم
Still I dream but now I know
هنوز هم رویا میبینم اما هم اکنون میدانم که
I dream a lie so I close my eyes and I sigh
رویایی دروغین میدیدم پس چشمانم را میبندم و افسوس می خورم
A life of shattered dreams I can no longer bear
یک زندگی از رویاهای شکست خورده . دیگر نمیتوانم تحمل کنم
I enter thee eternal sleep
من وارد خوابی ابدی میشوم
من میمیرم
 
 
 
 
 
حالا واسه اینکه این پست زیاد خشن هم نشه یه مطلب دیگه هم میزارم. امیدوارم خوشتون بیاد!!!
 

نامه ای به پدر!

 

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت،

John

 

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy

فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 


 

1:44 | Sn()rK |

یکشنبه پنجم اسفند 1386

فلسفه ی سقوط سیب

سلام

دیروز یه روز افتضاح بود. از اون روزایی که از صبح تا شب همش بدبیاری ... ظهر وقتی از بیرون اومدم اونقدر داغون بودم که خودم رو ولو کردم رو تختم و خودم رو زدم به خواب ، فقط بخاطر اینکه کسی نیاد باهام حرف بزنه چوندر اونصورت یه چیزی بهش میگفتم که یه شر درست و حسابی بر پا شه.. همونطور که چشمام بسته بود به قرار عصرم فکر میکردم . با خودم میگفتم هر چی امروز مزخرف بود و بد گذشت تو این بعدظهری تلافی میکنم .  خلاصه عصر شدو داشتم میرفتم که دو تا از دوستای پیچم رو دیدم و گیر دادن که باهام میان ، تا اومدم بهشون حالی کنم که بیخیال من باشن یه کم دیر شد . وقتی رسیدم سر قرارم دقیقا 23 دقیقهدیر اومده بودم. کسی رو اونجا ندیدم و یه زنگ به کسی که باهاش قرار داشتم زدم که چون من دیر اومده بودم رفته بود. آخر شب یه چیزایی دیگه رو هم فهمیدم... فهمیدم کسی که تا حالا میگفت بهم اعتماد داره  نه الان بلکه هیچ وقت بهم اعتماد نداشته ، فهمیدم هیچ وقت براش اهمیت نداشتم و خیلی چیزای دیگه ... خیلی حالم بد شد ... اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم............

 

  @یه روز یه سیب  از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد جاذبه زمین را درک کرد .



                                                         @ یه روز یه سیب  از روی درخت افتاد روی سر

                                                          یه مرد. وآن مرد فکر کرد که چقدر بد شانس

                                                          است و انجا را برای همیشه ترک کرد ...



@یه روز یه سیب ا ز روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد گفت:تو محبت مطهرخداوندی

تا دانه های تودروجود ما حیات بخش وجودی 

پاک تر باشد ..



                                                         @ یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

                                                          یه مرد. وآن مرد آن سیب را نقاشی کرد ..



                                        یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

                                                   یه مرد. وآن مرد  مرد......



@یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد سیب را بالذت خورد..



                                                       @ یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

                                                        یه مرد. وآن مرد توشه ای از علم سیب بر

                                                        ذهن گذاشت عصاره ای شفابخش ساخت

                                                        برای اثبات توانگری خویش در آنچه مردم

                                                        معجزه طب می نامند



@یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد گفت این سیب توطئه خصمانه

دشمنان من است و رفت تا انتقام بگیرد



                                                     @ یه روز یه سیب  از روی درخت افتاد روی سر

                                                     یه مرد. وآن مرد با تنها رمقی که فرط گرسنگی

                                                     در دستانس جاری بود سیب را در جیب نهاد

                                                     برای روز مبادا



@یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد سفری کرد به دل ذرات نهان

سیب تا فلسفه جهان را در آگاهی از پیوند

 ذرات آن بیابد



                                                      @ یه روز یه سیب  از روی درخت افتاد روی سر

                                                       یه مرد. وآن مرد رفت تا سخاوت درخت را با

                                                       دوستانش تقسیم کند  



@یه روز یه سیب    از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد گفت تو کمال مطلق یک دانه

 سیب هستی و دانه های آن را کاشت تا کمال

تداعی گردد و خاک .خواب دانه هارو تعبیر کند



                                                       @ یه روز یه سیب  از روی درخت افتاد روی سر

                                                        یه مرد. وآن مرد گفت من هم مثل تو از ریشه

                                                        و خانواده ام وامانده ام و آن یگانه سیب همدم

                                                         یک عصرگاه آن مرد تنها شد



@یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه

بد بینانه دیگران طراوت سیب را نابود نکند



                                                       @ یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر

                                                       یه مرد. و او اندیشید که چه دنیای کینه توزی

                                                      که حتی درخت را به جنگ با آدمی برمی انگیزد

                                                      و آن درخت را قطع کرد



@یه روز یه سیب  از روی درخت افتاد روی سر

یه مرد. وآن مرد شعری درباره یک سیب نوشت

زندگی یک سیب است گاز باید د با پوست



                                   و واقعا چرا یه روز یه سیب   از روی درخت افتاد

                                   روی سر یه مرد ؟!

 


2:37 | Sn()rK |

چهارشنبه یکم اسفند 1386

خطر تنهایی!!!!!!!!!!

سلام دوستان

تاریخچه ی ولنتاین رو همه میدونن ولی من می خوام یه چیز دیگه بگم. میخوام بگم ولنتاین وقتی ولنتاین میمونه که هر کس یه تبریک بگه و یه تبریک بشنوه، یه هدیه بده و یه هدیه بگیره ولی اگه بیشتر شد ولنتاین معنی خودشو از دست میده .

تو پستهای قبلی گفته بودم که تنهایی من داره تموم میشه اونم با یه اتفاق کاملا تصادفی ... درست بود ، یا بهتره بگم تا اینجای کار درست از آب در اومده ولی از آینده مطمین نیستم . یعنی مطمین بودم ولی دیشب که باهاش حرف زدم یه ترسی تو وجودم افتاد. بعد از مدتها دیشب خوشحال بود و کلی با اون کسی که من میشناختم فرق داشت . از اینکه خوشحال بود خیلی خیلی خوشحال شدم اما کاش اونم میدونست وقتی خوشحال میشه منم خوشحالم و وقتی ناراحته منم ناراحتم. با اینکه از خوشحالی اون خوشحال بودم ولی برای اولین بار یه حسی اومد سراغم . نمیدونم دلیلش چی بود ؟؟؟ شاید چون لحنش عوض شده بود اینطوری شدم یا یه چیز دیگه... برای اولین بار ترسیدم!!! ترسیدم که اگه زیاد بهش وابسته بشم موقعی که من رو ترک میکنه داغون میشم. تا حالا به جدایی از اون فکر نکرده بودم ولی دیشب نمیدونم چرا حس کردم بازم باید تنها بمونم. تا دیروز میگفت دوست دارم زودتر ببینمت ولی الان وقتی بهش میگم میخوام ببینمت میگه نمیخوام مزاحم درس خوندنت بشم. ولی همین الان هم خیلی بهش وابسته شدم و جدا شدن از اون برام خیلی سخته... امروز هم بخاطر همین ترس کذایی بهش زنگ نزدم و الانم ازش بی خبرم. ولی فعلا همینطور پیش میریم تا ببینیم بعد چی میشه... شاید هم هیچ اتفاقی نیفته!!!

 به قلمرویی پا میگذارم که...                                                                           

      خودم نیز نمیدانم کجاست و چه نامی دارد...

                                          به کجا می رسد ...

                                             و من در اینجا تنها و سرگردان به دنبال چه می گردم...

 

 


10:10 | Sn()rK |