تبليغاتX


کلبه ی پسرک تنها

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

داستان

سلام دوستان

همونطور که گفتم امشب یه داستان براتون میزارم که خیلی باحاله:

دو تا دوست خدمت با هم بودن که یکیشون اهوازی بود ( اسمش علی ) و یکی دیگه تهرانی( اسمش محمد). علی و محمد خیلی خیلی با هم دوست بود طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمیدیدن نپکلی نگران هم میشدن. خلاصه یه روز خدمت این دوتا تموم میشه. در پادگان موقع خداحافظی محمد به علی میگه:ببین دوست من سربازی ما اینجا تموم شد ولی رفاقت ما ادامه داره. و تو اگه خواستی بیا تهران من برات کار جور میکنم و با هم کار میکنیم . اهوازیه میگه:محمد جان من پول زیاد ندارم ولی تو اگه خواستی زن بگیری بیا اهواز من برات زن میگیرم و بعد از هم جدا میشن.

بعد چند ماه محمد هوس زن گرفتن میکنه و یاد دوستش میفته و میره اهواز. با کلی مشکل و بدبختی خونه ی علی رو پیدا میکنه و میبینه یه خونه ی معمولی تو محله های سطح پایین شهر . در خونه رو میزنه و علی در رو باز میکنه ویه استقبال گرم ازدوست قدیمیش میکنه و چند روز ÷ذیرایی مفصل از محمد میکنه . بعد چند روز محمد به علی میگه اومدم برام زن بگیری. علی شروع میکنه به گشتن تو دوست و آشنا و فامیل و همسایه و ... ولی هردختری رو پیشنهاد میکنه محمد قبول نمیکنه. بعد چند روز دیگه محمد ناامید میشه و میخواد بره تهران . موقع خداحافظی یه علی میگه دوست خوبم تو به قولت عمل کردی ولی من قبول نکردم که همون موقع یه دختر خوشگل و سنگین رنگین از خونه ی همسایه ی علی درمیاد و میره تو خونه علی. محمد میگه علی من این دختر رو میخوام . حالا دختره کیه؟؟؟ نامزد علی!!!! خلاصه علی میره با خانواده ها صحبت میکنه و با نامزدش صحبت میکنه و همه رو راضی میکنه و دست نامزدش رو میده تو دست محمد ...

بعد یک سال مادر علی وقتی میبینه پسرش دیگه گوشه گیر و معتاد شده و کلی مشکل داره به علی میگه نامزدت رو دادی به دوستت حالا برو ببین دوستت بهت کار میده؟؟؟ علی هم میبینه مادرش همچین بد هم نمیگه. میره تهران و خونه محمدرو پیدا میکنه. میبینه یه خونه ی چندین طبقه تو بالا شهر با تمام امکانات . زنگ در خونه رو میزنه و محمد آیفونرو برمیداره. علی میگه : محمد منم علی. محمدمیگه: بروآقا من نمیشناسمت. علی با خودش فکر میکنه شاید چون صدام عوض شده من رو نمیشناسه و دوباره زنگ میزنه و میگه: محمد منم علی از اهواز اومدم. محمد میگه: برو آقا مزاحم نشو من همچین کسی رو نمیشناسم. علی که دیگه ناراحت شده میره توی چمن جلوی خونه ی محمد میشینه.یهو میبینه چند نفر دارن میان طرفش که قیافشون خیلی شبیه دزداست. علی با خودش فکر میکنه اینا الان میان من رو کتک میزنن و همه ی پولهامو میبرن . پس بهتره من خودم پولهام رو بدم به اینا و لااقل کتک نخورم. صداشون میزنه و میگه: بیا آقا این کل پول منه که باید باهاشون برگردم شهرستان و اینم چند تکه نون که غذام هست. دزدا میگن نه!!! ما الان یه دزدیه بزرگ کردیم و حالا که اینطوریه بیا این صد هزار تومان هم مال تو . علی با خودش فکر میکنه حالا که پول دارم برم یه دست کت و شلوار نو بخرم و یه حموم عمومی برم و یه صفایی به خودم بدم و بعد برم اهواز . اینجوری به مادرم نمیگم دوستم نامردی کرد و بهم کار نداد. میگم دوستم به قولش عمل کرد ولی من نخواستم. با همین فکر میره کت و شلوار میخره و حموم عمومی میره و میخواد بره ترمینال که برگرده اهواز. تو راه ترمینال یه خانومی با یه ماشین مدل بالا جلوی علی رو میگیره و میگه آقا سوار شو... علی میگه : خانوم برومن تهرانی نیستم بچه شهرستانم . زود هم فریب میخورم و همین الان هم خیلی فریب خوردم. خانومه گیر میده که من از قیافت خوشم میاد و میخوام تو برای من کار کنی. با کلی اصرار خلاصه علی قبول میکنه. خانومه یه دهن مغازه پوشاک بزرگ تو بهترین محله تهران رو میده دست علی ( خانومه از این مغازه ها زیاد داشته و نمیتونسته همه رو خودش اداره کنه ) . بخاطر صداقت علی کارش تو اون مغازه خیلی خوب میگیره و مغازه به سوددهی خیلی بالایی  میرسه. خانومه به علی میگه حالا که تو اینقدر خوب کار میکنی بیادختر من رو بگیر . علی قبول میکنه و با دختر خانومه ازدواج میکنه. . .

چند ماه بعد زن علی بهش میگه یه مجلس شرابخوری بالای شهر هست بیا ما هم بریم. علی و زنش هم میرن به اون مجلس . علی اونجا یه خانومی رو میبینه که نامزد قبلی خودش و زن فعلی محمد بود . علی میگه: ساقی اول من ...

اول میگه: میخوریم به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد . دوم میگه: میخوریم به سلامتی دزدایی که به من پول دادن . سوم میگه: میخوریم به سلامتی زنی که به من کار داد و دخترش که با من ازدواج کرد و الان زن من هست.

محمد میگه ساقی دوم من. چون علی هر چی گفته بود به محمد انداخته بود و محمد هم بهش برخورده بود. محمد شروع میکنه و میگه با اینکه قسم خورده بودم نگم ولی میگم . یعنی مجبورم بگم:

   اول میگه : میخوریم به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد.

 دوم میگه: میخوریم به سلامتی دزدایی که دزد نبودن و من فرستادمشون.

 سوم میگه:میخوریم به سلامتی خانومی که مادر من هست و دختری که خواهرم هست.

نمیدونم چه نتیجه ای از داستان میگیرید ولی خوشحال میشم نظرتون رو درمورد داستان و نتیجه ای که میگیرید به من هم بگید...

www.viroone.blogfa.com


1:17 | Sn()rK |

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

شاید آخر کار تنهایی!!!!!!!!!!!!

سلام دوستان

دیگه خسته شدم. دیگه از بس تنها بودم ازتنهایی متنفرم. دیگه نه میخوام تنها باشم و نه میخوام بزارم بقیه تنها بمونن. آخه حالا متوجه شدم تنهایی چه دنیای کثیفیه. حالا که به کارای خودم فکر میکنم میبینم چقدر بده آدم تنها باشه. وقتی تنها شدی کلی افکار مسخره مثل شیطان پرستی و خوکشی و کلی کوفت و زهرمار دیگه میاد سراغت... ( میتونید افکاریه آدم تنها رو تو پست های قبلی همین وبلاگب ببینید)

نمیدونم چیزی که میخوام بگم درسته یا نه ولی احتمالش هست با یه برخورد ساده و تصادفی تنهاییم  برای همیشه تموم شه. فقط یه کم اعتماد کم داره که اونم تقصیر خودم بود. ولی فقط یه دروغ بود ... فقط یکی... نمیدونم چرا بهش دروغ گفتم . شاید میترسیدم از دستش بدم یا چون از اول بهش گفته بودم همونطور ادامه دادم  ولی وقتی دیدمش خیلی حالم بد شد. همیشه فکر میکردم بهش خیانت دارم و یا از اعتمادش سوء اسفاده کردم . خیلی با خودم کلنجار رفتم تونستم  خودمو راضی کنم راستشو بهش بگم . با اینکه خیلی منطقی رفتار کرد ولی میدونم خیلی ازدستم ناراحته. حالا دیگه خیلی کمتر از قبل بهم اعتماد داره . این رو امشب که باهاش حرف زدم فهمیدم. خیلی دوست دارم بفهمه که میتونه به من اعتماد کنه و بفهمه که چقدر دوستش دارم . ولی...

www.viroone.blogfa.com

                               دوستت دارم !!

یه داستان هم نوشتم ولی به دلایلی که خودم هم نمیدونم چی بود پاک شد. منم حوصلا ندارم دوباره تایپ کنم. ولی تو پست بعدی حتما داستان رو میزارم.

الان هم که اول صبحه ومن هنوز بیدارم!!! باید برم بخوابم


3:24 | Sn()rK |

دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

میشنوی؟؟!!

سلام دوستان

امروز ۲۲بهمن بود . واقعا حضور مردم دیدنی بود . میایونی که نه میلیاردی بود . ولی چرا؟؟ واقعا چرا این همه ملت باید بریزن تو خیابون و به هر کی جلو دستشون اومدفحش بدن. من که نمیدونم...

ولی خیلی با جمعیت حال کردم... چشم دشمنای ایران رو کور کردیم...

 

          میشنوی صدای اندوهم را ؟! . . .

میشنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید ؟! . . .

باید گریست برای شاخه های شکسته . . .

باید فریاد زد به حال شقا یق های پرپر شده  . . .

باید اشک ریخت !

با دیدن پروانه های سوخته . . .

باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان . . .

پنجره خالی است !. . .

هوا تنهاست !. . .

ستاره سرگردان است ! . . .

خورشید گریان است ! . . .

محبت کجاست ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . . . . . . . . . . . . .


 


23:44 | Sn()rK |

شنبه بیستم بهمن 1386

تغيير قالب

سلام دوستان

قالب وبلاگم عوض شد و به دنبال اون مطالب وبلاگ هم تغییر میکنه...

از این به بعد مطالب وبلاگ """"""" دل نوشته های من """" هست...

موفق باشید


0:7 | Sn()rK |

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

به روایت شخص ثالث

     پلك هام حسابي سنگين شده و به زور باز نگهشان مي دارم. خيره به لامپ تار گرفته 100 واتي مي شوم و نيشخند مضحكي روي لبم مي نشيند، آخر ياد مستر بين افتاده ام. كلي پشه دور لامپ پايكوبي مي كنند، خنده ي اين نوبت را به دلم وامي گذارم. خون جلوي چشم هام را گرفته و كلت رولور كاليبر 44م را پر فشنگ مي كنم و جيغ هاي مكرر و التماس هاي پي در پي اش را به وجدانم واگذار مي كنم. البته اگر مورد اين ننگ كاري از دستش بر بيايد. اسلحه را به سمت سرش نشانه گرفته ام. سري كه دارد پاهايم را مي بوسد. نمي خواهم لباس هام كثيف و خون آلود شوند. لگدي به صورتش مي زنم و دو سه متري پرتش مي كنم آن طرفتر، صورتش خون آلود است و فكر كنم بيني اش شكسته. حقش است.اسلحه را به سمتش نشانه مي روم. خنده مستانه اي سر مي دهم، هماني كه توي دلم نگهش داشته بودم.دستم مي لرزد و بي اراده به سمت شقيقه ام مي رود و هر چه مي خواهم انگشتان گره شده به كلت را باز كنم نمي توانم. فكر نكنم هيچ ارده اي بتواند الان دستم را از خواستش باز دارم. از اين وضعيت خنده ام گرفته. بنگ.
     ناگهان پلك هام باز مي شود. هنوز سنگين اند اما شوكه ام. مي دانم كجايم اما نمي دانم چرا گيج و منگم. نا ي بلند شدن ندارم به تدي ام نگاه مي كنم و بعد به قلاب لخت پنكه كه چند وقت ديگر بايد راه بيافتد و فكرش را مي كنم كه تدي را حلق آويز كنم. بي صدا حلقومم جاي به خنده باز كنم و خس خسي بيرون مي خزد. چهره اش برافروخته است. "شمر" جلويش "حر" است. خيزه نگاهم مي كند و اسلحه را با فشنگ هاي طلايي دانه دانه پر مي كند. هر چه كمك مي خواهم و زجه مي زنم و خاك نداشته بر سر مي كنم افاقه نمي كند. التماس مي كنم، قسم حضرت عباسش مي دهم و به جان خانم گلي و حاج كاظم خدا بيامرز. اما ميخ توي سنگ كوبيدن است، كله شق. به پايش مي افتم و گريه مي كنم و پاهاي لختش را مي بوسم. هر چه قدر بيشتر التماس مي كنم بيشتر برآشفته مي شود. لگدي به صورتم مي زند و پرتم مي كند. پايم گير مي كند به گوشه كمد و مي افتم كنج لخت ديوار. اسلحه را به سرم نشانه رفته. دستش مي لرزد، اولش نه زياد، اما بعد آنقدر كه فكر نكنم بتواند درست نشانه برود. نمي دانم چند تا اما كلي فشنگ دارد كه مي تواند امتحان كند. سيبل متحرك نبوديم كه شديم. دم آخري چه جاي خنده است نمي دانم. خفه اش مي كنم، اما انگار كه فهميده باشد نمي تواند از دهانم خارج شود از دهان او بيرون مي آيد. بلند بلند مي خندد و كم كم دستش از لرزش باز مي ايستد و آرام به سمت سرش مي رود. لبخند عجيبي مي زند. بنگ.
     حسابي كلافه شده ام و اگر كم كم ادامه پيدا كند ديوانه مي شوم. كامپيوترم هنوز روشن است، بلند مي شوم كه خاموشش كنم. صداهايي مي شنوم كه زيادي شبيه جيغ و گريه و فرياد است. باز هم حتما توهم است، اما چه توهم واقعي و وحشتناكي. به دنبال صدا از اتاق بيرون مي روم، صدا از انتهاي راهرو مي آيد. سرعتم را بیشتر می کنم. دستم روی دستگیره می لرزد، لحظه ای مکث می کنم تا خط میان واقعیت و رویا را تشخیص دهم. آرام در را باز می کنم. مادرم گوشه ي اتاق دارد زجه مي زند و پدر اسلحه به شقيقه گویی لبخندی را زورکی به دهانش دوخته اند. بنگ.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

23:54 | Sn()rK |