سفر
سفر خوب است اما میترسم از آخر عاقبتش. بی شک همان می شود که از ابتدا باید می شد. آن سال گریه مجالم نمی داد که فکر کنم ولی امسال دیگر بزرگ شده ام. بی شک افکارم مجال گریه نمی دهند.
همه دوستم دارند... شاید دیوانه وار. ولی من سرگرمم. احساسی نزدیک به احساس غربت. احساسی که چند سال با آن دست و پنجه نرم کردم...کسی که ساعتش بدون تیک تاک در مقابلم حرکت می کند. دست خطش شیرینو زیبا در مقابلم باله می رقصد. بس که زیباست... همه چیز اینجاست... از توپ گلف گرفته تا حافظ . همه چیز خوب است اما دلم گرفته. دلم برای خودم می سوزد. با خود می گویم در این ۲۰ سال برای خود چه جمع کردی؟ از هر چیز لقمه به دهان گرفته و کام می جنبانی که چه؟؟ چون کلاغ از هر مرغی رنگین پری دزدیدی و با بی میلی به خود چسباندی که چه؟؟
البته چند تا چه دیگر هم هست. ولی "چه" ای که به درد نخورد همان بهتر که بی "چه" بماند. به دور و اطراف نگاه میکنم! میبینم نمره ایم ۱۶ بیشتر نیست. در درس ۱۶. در معلومات ۱۶.در زندگی ۱۶.در نوشتن ۱۶.در کوفت۱۶ در حناق ۱۶... به مشتی هیچ دل بسته ام. هنوز بعد از این همه زندگی دارم تقلید میکنم. نمیگم بد است ولی گاله ی دروازه وار مردم که این حرفها حالیش نیست.روی دیوار آینده را نمی شود دید اما می توان روی ان خطی بعنوان پایان کشید...
15:42
| Sn()rK
|
.0.
مدتی بود میخواستم بنویسم غم سنگینی در حوالی نفس هایم رژه میرود و من هی خود را به نفهمی می زنم تا بغضم آشکار نشود.
خواستم بنویسم مردم اینجا با فصلها تغییر می کنند . هی رنگ می بازند و لباس جدید می پوشند. خوب یا بد بودنش برایم فرقی نمی کند. خیلی وقت است دیواری از صبر در مقابل آن ساخته ام...
خواستم بنویسم چقدر این روزها دارند کش می آیند... انگار یک سر کش را زمان گرفته و سر دیگر آن را تقدیر و هی می کشند و تاب میدهند... چرایش را هم هنوز نمی فهمم...
خواستم بگم گاهی زمان می ایستد و من هنوز نمی دانم چگونه توصیف کنم خاطرات را...
شاید هم دیگر حوصله ی نوشتن در من نیست... با این حال گاهی صورتم را روی پوست نازک کاغذ میکشم تا بهانه ای بیابم برای نوشتن اما باز هم...
خیلی وقت پیش با اینکه نه مجال نوشتن داشتم و نه حوصله اش را اما گاهی دلم عجیب هوای نوشتن می کرد. هر چند که نوشته ی این بارم را هم می گذارم به حساب دل نوشته های نه چندان غم آلودم که خوب می دانم هیچ کش جز خودم غمش را در لا به لا و سطر به سطر واژه های نهان دلم نمی خواند...
اینبار نیز بگذرد... مهم به خدا رسیدنم هست!!!
17:4
| Sn()rK
|
...
نمی دونم چرا اومدم اینجا... فقط میدونم نیاز داشتم دق دلیم رو سر یکی خالی کنم... امروز دیگه واقعا کم اوردم... واقعا واقعا... دیگه از همه بدم میاد... دیگه هیچ دلتنگی رو باور نمیکنم... هیچ دوست داشتنی رو باور نمیکنم... همه دروغ میگن... ریز ودرشت و بزرگ و کوچیک بهت دروغ میگن. حالم از این آدما بهم میخوره.
نمیدونم... نمیدونم چرا دقیقا همون لحظه باید اس ام اس بدی که خواب بد دیدی... نمیدونم اسمش چیه اما.... معذرت جوب ندادم...
18:58
| Sn()rK
|
چیه؟؟؟
چپ چپ نیگاه میکنی؟؟؟
اصلا دوست نداری نخون...
بازم که بد نیگاه میکنی؟؟؟
طولانی بود گذاشتم ادامه مطلب...
مگه چیه؟؟؟
برو ببین خودت...
ادامه مطلب
1:43
| Sn()rK
|